اینجا نه عرصهٔ نزاع اندیشهها، که عرصهٔ تضارب آراست.
دیشب نمیدانم چرا یکهو حال و هوای سه سال پیش و ایام انتخابات ۸۸ برایم زنده شد. روزهای اوج شور و علاقه و فعالیتهای سیاسی من. روزهای پرخاطرهای که تلخ و شیرینش برایم سراسر مقدس است. روزهایی که با عطش آرمانگرایی من سپری شد. روزهایی که با عشق به یافتن حقیقت و دفاع از حق، گذشت. روزهایی که با نفرتها و عشقها، بیمها و امیدها و جنگیدن بر سر اعتقادات شب شد. روزهایی که داشت مقدمات وقایع دردناک زندگیام در آینده را فراهم میکرد.
حال که از گذشت سه سال و اندی به آن دوران نگاه میاندازم، اشک جوشانی بر پهنای صورتم میلغزد. چه فکرها میکردیم چهها شد. جهاد نرمِ خود را مستحق چه عنایتها و پاداشهای خداوندی میدانستیم و چه شد! و هرکسی فقط خودش میداند در دلش چه میگذرد.
و من دیگر هرگز خاطرات آن روزها را با خاطرات جدیدی در دنیای سیاست جایگزین نخواهم کرد. همچنان منتظر گذشت زمان برای بازگویی خاطرات و خطرات ناگفتهٔ سیاسیام میمانم و تا وقتی که زمان برای بازگویی آنها فراهم نشود، پروندهٔ جدیدی برای خودم در عالم سیاست باز نخواهم کرد.
اینک پس از گذشت چندسال، میخواهم دوباره سرک بکشم به آن روزها. اخباری را بخوانم که برای یادآوری در چنین روزهایی ذخیره کرده بودم و میخواهم در گذشتهای که برای من، پر از خاطره بوده، دوباره قدم بگذارم گرچه اینک به شهری ساکت و بیسکنه در تاریخ تبدیل شده اما هنوز حرفهایی دارد برای گفتن.
حجت الاسلام والمسلمین جعفر شجونی گفت: «افرادی برای اینکه رئیس جمهوری شوند دم از حذف قانون فیلترینگ و جمع کردن گشت ارشاد میزنند، آنها تنها میتوانند آرای زنهای خیابانی و اراذل و اوباش را کسب کنند.
این بزرگترین جفا به موسوی است. من نمیدانم چرا این فرد این حرف را زده است، چون آقای موسوی واقعا
عاشق امام بود، فانی در شهید بهشتی بود. من به عنوان یک روحانی ۳۰ سال است با ایشان رفاقت دارم و
شهادت میدهم ایشان به اندازه سر سوزنی نسبت به روحانیت ضدیت ندارد. یک انسان به تمام معنا مذهبی
است، از یک خانواده کاملا مذهبی و معتقد به نظام و جمهوری اسلامی است.
کروبی: با تبعیض جنسیتی موافق نیستم، زنها باید به اندازه مردها ارث ببرند، اینکه برخی از رشتههای دانشگاهی فقط دانشجوی مرد دارد، خوب نیست و اگر رئیس جمهور شوم، قوانین رفع تبعیض را اجرا میکنم.
به دنبال شکست محمود دهقانی سردبیر نشریه پرتو سخن وابسته به محمدتقی مصباح یزدی و نماینده احمدینژاد در مناظره نمایندگان کاندیداهای ریاستجمهوری در فرهنگسرای شهرداری یزد حامیان احمدینژاد به رحمتاله بیگدلی عضو شورای مرکزی حزب اعتماد ملی کشور حمله ور شدند.
دهقانی در این نشست مدام اقدام به اطلاع رسانی نادرست و ارائه مطالب کذب در باره اصلاحطلبان میکرد که با شفافسازی رحمتاله بیگدلی مجبور به عذرخواهی و اعتراف به اشتباه کرد. همچنین دهقانی اقدام به اطلاعرسانی کذب در باره حمایت مرحوم آیتاللهالعظمی بهجت (ره) از احمدینژاد کرد که بیگدلی متن تکذیب دفتر آیتالله بهجت را به اطلاع حاضران رساند.
دلیل اصلی حمایت جمعیت مؤتلفه از احمدینژاد
عسکر اولادی میگوید، به دلیل اینکه در فضای کنونی، نامزد اصولگرای دیگری نبوده و مؤتلفه در صدد است
تا فضا به دست اصلاحطلبان نیفتد، مجبور به اعلام حمایت از کاندیداتوری احمدینژاد هستند.
امیر تاجیک خواننده پاپ با انتقاد از وضعیت موسیقی در کشور گفت: وزیر محترم ارشاد در نشستی گفت: من وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی هستم نه هنر و مطرب بازی. وقتی وزیر فرهنگ و ارشاد دولت نهم به هنر موسیقی می گوید مطرب بازی داد اهالی موسقی به کجا میرسد. متاسفانه آقای احمدینژاد و کابینه دولت نهم موسیقی را هنر نمیدانستند اما در کمال تعجب در تبلیغات خود از ترانه و سرود استفاده کردند.
سید حسین موسوی دبیر مجمع محققین و مدرسین حوزه علمیه قم: نمیشود به کسی رای داد، ولی اجازه نداد که معاونش را خود انتخاب کند و من فکر میکنم، هیچ کس مانند مشائی به احمدینژاد نزدیک نیست.
وی با اشاره به واکنش شمار زیادی از اصولگرایان و از جمله نمایندگان مجلس به این مساله، گفت: احمدینژاد ۴ سال سابقه کار دارد و شناخته شده است و ما قبل از این هم دیدیم که علی رغم واکنش مراجع تقلید و رهبر انقلاب به اظهارات مشائی، احمدینژاد وی را جابجا نکرد و لذا اقداماتی چون انتصاب مشائی و عدم برکناری وی علی رغم واکنشها، از آثار رای دادن به احمدینژاد است.

احمدی نژاد: خانم دستجردی یک مرد حسابی است.
احمدی نژاد: یک زن (اشاره به فاطمه رجبی) پیدا شده که مردانه حرف میزند ، آن وقت شما بهش ایراد میگیرید؟

به نظر یک عکس ساده می آید.
اما در توضیحاتِ ذیل عکس نوشته بود:
کی یه خانوم جوان رو تو عکس میبینه ؟
65٪ تو نگاه اول یه خانوم پیر رو میبینن
فقط اونایی که دید مثبت به هر چیزی دارن تو نگاه اول خانوم جوان رو میبینن.
راستشو بگین تو نگاه اول چی دیدین؟
مشکل از آنجا شروع شد که بعضیها انقلابیگری را با وحشیگری اشتباه گرفتند.
بعد از سفر راهیان نوری که رفتم نیاز
روحیام به مسافرت را بیش از پیش احساس کردم و آرزو کردم کهای کاش چند سفر
مداوم و پی در پی برای من پیش میآمد تا روحیهٔ داغونم تعویض شود. خدا هم
حاجت مرا روا کرد و این چند روزه انقدر مسافرت کاری برایم پیش آمده که یک
خواب راحت و آسوده را بر من تبدیل به آرزو کرده. شده حکایت سرِ کار رفتنم.
آنقدر آرزوی داشتن یک شغل خوب را داشتم، که دقیقا همزمان با قبول شدنم در
دانشگاه، یک کار خوب هم قسمتم شد. چهار سال مداوم هم کار میکردم هم درس
میخواندم. شبها از فرط خستگی نمیفهمیدم چگونه خوابم میبرد و صبحها هم
با اکراه و حالت زار از خواب بیدار میشدم و برای اینکه یک وقت خداوند این
را نگذارد به حساب ناشکری، هی هر روز در راه کار و دانشگاه خداوند را به
خاطر این وضعیت شکر میکردم. درسها را با هزار بدبختی آخر ترم میخواندم و
قبول میشدم. کلاسها را با هزار نگرانی از اینکه مبادا استاد از من سوالی
کند، حاضر میشدم. به کارم وابسته شده بودم و ذهنم کمتر پذیرای مطالب خشک
درسی بود. اما روحیهام به خاطر این خود اتکایی، شاد بود. خستگی روز افزون
جسم را به خاطر شادی روحم تحمل میکردم. تکلیف کار و درسم به هم گره خورده
بود و تمام کردن درسم شده بود بزرگترین کابوس زندگی من. از طرفی کارم هر
روز یکنواختتر و خسته کنندهتر میشد. وبلاگ نویسی و دفاع از حقیقت را هم
بر خودم واجب میدانستم. رنج وارد کردن اخلاق به دنیای کثیف سیاست را چه
ساده انگارانه به جان خریدم. کمترین دلبستگی و وابستگی به هیچ چیز دنیا
نداشتم و رها از هر تعلقی بودم. فقط به فکر این بودم که در این اندک
فرصت عمر، مفید باشم. نه وقت خوردن صبحانهای باقی میماند و نه عادت داشتم
در دانشگاه نهار بخورم و بچهها میگفتند تو چگونه زندهای؟ شب موقع برگشت
به خانه خودم را مثل یک میت متحرک حس میکردم که هنوز افقی نشده. و چنان
رقت قلبیای پیدا کرده بودم که هر روز یک زمان مشخصی بغض چنان بیخ گلویم
لانه میکرد که باید در سوگ بشریتِ دردمند اشک میریختم تا سبک میشدم. با
کوهی از حرفهای ناگفته و تجربههای ریز و درشت خود ساخته شدم. هم مرد
زندگی خودم شدم هم زن زندگی خودم. حتی گاهی بین وضعیت خودم با آن مردهایی
که وقتی به خانه بر میگردند بیاعصاب هستند، شبیه سازی میکردم و
میخواستم یکجوری این رفتار را به خاطر خستگیِ کاری آنها برای خودم توجیه
کنم اما همیشه به این فکر میکردم که کارِِ خانه هیچ وقت به چشم نمیآید و
زن بابت آن دستمزدی نمیگیرد پس او حق دارد که اعصابش خوردتر باشد. به
همین دلیل به خودم اجازه نمیدادم عصبانیتی به مادرم نشان دهم یا وقتی
غذایم گرم و آماده نیست، به او غر بزنم.
و خلاصه
انقدر به خودمان فشار آوردیم که بهشت از آن طرفِ جهنم زد بیرون و ما
بیخیال کار کردن شدیم و در یک راه دیگری که جلوی ما باز شد قدم گذاشتیم به
امید اینکه ثمرهٔ این همه زحمت را در این راه خواهیم دید غافل از اینکه یک
بیلاخ گنده تحویل ما داده میشود!
امروز هم
برای نمایشگاه کتاب به تهران رفتیم. در حال قدم زدن بودم که یک زنگی زده شد
و گند زده شد به حالم. اوقاتم بدجوری تلخ شد. سرم خیلی درد گرفت. خیلی سعی
کردم که این ناراحتی را به دوستانم منتقل نکنم. همراه آنها به یکی از
بوستانهای خوش آب و هوای تهران رفتم و روی چمنهای نمناکش نشستم و روحم آنجا
آرام گرفت. یک خانمی صحبت کردن مرا که شنید گفت شما شهرستانی هستید؟
پرسیدم چطور؟ گفت: لهجه دارید. این هزارمین بار است که میگویند من لهجه
دارم. خندیدم و گفتم لهجهٔ کجایی؟ گفت جنوبی. چشمم از تعجب گرد شد و خندیدم
و گفتم کدوم شهرش؟ گفت شیراز. گفتم آهان قبلا چند نفر دیگه هم گفته بودند
که لهجه ت به شیرازیا میخوره ولی جالب اینجاست که من نه پدرم لهجه داره نه
مادرم. و اصلا هیچ فامیل شیرازی هم نداریم! گفتم من لهجه شیرازیا رو تا
حالا نشنیدم و نمیدونم چه جوریه. گفت: حرفاشونو میکشن.
بالاخره ما نفهمیدیم به خاطر کش دار صحبت کردنمان تهرانی هستیم کاشانی هستیم اصفهانی هستیم یا شیرازی؟!
شنبهای
هم یک فرصت طلایی دست داد و پس از سالیان سال، به همراه خانواده راهی
کاشان، دیار خاطرات خوبم شدم. کوچهها و خیابانهای کاشان برخلاف تهران،
آرامشی عمیق به وجودم پمپاژ میکرد. دیدن پیرها و موسپیدهای نجیب و مومن
فامیل مرا به سالهای دورِ پر از پاکی و خلوص و صداقت برد و آرامش عجیبی را
در کنار آنها به من هدیه کرد. در یک کلام روحم را جانی تازه بخشید.
زن رو بیان با آرایش و با مد و با جلوهگری و با لباس و با طلا و زیورآلات سرشو بند کنند و از او به عنوان یک ابزار و وسیله در راه مقاصد گوناگون استفاده کنند و نگذارند در میدان سیاست و اخلاق و تربیت وارد بشه؛ از این جنایتی بزرگتر نسبت به زن هست؟ (امام خامنه ای)
به همان اندازه که به امام خامنهای و مختصات فکریاش عشق میورزم، از مدعیان دروغین ولایتمداری که در عمل طور دیگری رفتار میکنند، متنفرم.
خبر انتصاب محمد شریف ملکزاده توسط آیت الله هاشمی شاهرودی به عنوان مشاور اجرایی خود، راز نهفتهای دارد.
محمد
شریف ملکزاده که بنا به گفتهٔ رئیس قوه قضائیه، متهمی است که با رأفت
اسلامی آزاد گردیده، هم اکنون توسط رئیس پیشین دستگاه قضا به کار گرفته
میشود تا اهل فکر را به پیامهای روشنی برساند.
برای این انتصاب دو حالت را میتوان متصور شد. یکی با شائبهٔ سیاسی و دیگری بدون شائبه سیاسی.
برای
شخصیتی چون آیت الله هاشمی شاهرودی که خود زمانی بر مسند قاضی القضاتی حکم
مینموده و بیشترین اعتبارش را مرهون یک دوره ریاستش بر دستگاه قضاست،
پذیرفتنی نیست که به خاطر اغراض سیاسی بخواهد به انتصاب فردی متهم مبادرت
ورزد. پس میماند حالت دوم که در انتصاب ملکزاده هیچ شائبه سیاسیای را
دخیل ندانیم. اما باز جای این سوال باقی میماند که دلیل به کارگیری کسی که
نامش به عنوان متهم رسانهای شده، توسط رئیس پیشین دستگاه قضا چیست؟ چه
دلیلی دارد که ایشان که خود از هرکسی عالمتر به ماهیت جرم و مجازات مجرم
است، بخواهد به یک متهم جنجالی پست مهم اجرایی بدهد؟ و آیا اصلا میتوان
پذیرفت که آقای شاهرودی یک متهم را به عنوان مشاور خود برگزینند؟
پاسخ این سوال از دو حالت خارج نیست.
اگر بخواهیم خوش بینانهترین حالت را در نظر بگیریم پاسخ مطلقا منفی خواهد بود و در این صورت فقط به این نتیجه خواهیم رسید که برخی افراد واقعا متهم نیستند و با اتهامات واهی برای آنها در دستگاه قضایی پرونده سازی میشود. در غیر اینصورت و با رد فرضیهٔ اتهام سازی واهی، باید بپذیریم که در
کشورِ ما داشتن لابی و رابطه، چنان قوی و تاثیرگذار است که میتواند یک
فرد مسئله دار را به ریاست هیئت عالی حل اختلاف
قوا برساند.
حال با شماست که کدامیک از حالات را برای این انتصاب معنادار به واقعیت نزدیکتر بدانید.